یک دست صدا ندارد
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند؛ اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببن پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟ »
پسرک با اوقات تلخی گفت: « آره پدر، استفاده می کنم . »
پدر آرام و خونسرد گفت: نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای کمکت کنم .»
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 10:53 توسط رضا
|