تبليغاتX
مرغ باغ ملکوتم
Who Am I


مرغ باغ ملکوتم










بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خواص اذکار

کسی که نفس اماره او را گرفته باشد، هنگام خواب دست بر سینه خود بگذارد و صد بار « یا مُمیتُ » را بگوید، تا به خواب رود. ان شاء الله خداوند نفس او را مطیع می گرداند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388 ساعت 12:27  توسط رضا 


این «من» و «تو» حاصل تفریق ماست

پس تو هم با من بیا تا «ما» شویم

حاصلجمع تمام قطره ها

می شود دریا، بیا دریا شویم

«قیصر امین پور»

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 10:55  توسط رضا  | 


برای ساختن یک دنیای خوب باید مصالحی خوب به کار ببریم،مثلا عشق . با مصالحی از قبیل : خشم و نفرت و جاه طلبی و آزمندی چگونه می توانیم یک دنیای خوب بسازیم؟                 «کریشنا مورتی»

«اقامتگاه»

زنی پس از عمری زندگی در ناز و نعمت و خوگرفتن به تجملات زندگی، رخت از این دنیا برمی بندد. در آن دنیا، فرشته ای مأمور نشان دادن اقامتگاه همیشگی او می شود.

آن دو پس از گذشتن از خیابانهای اصلی و عمارتهایی که زن با دیدن هر یک از آن ها تصور می کرد به او تعلق دارند، به حومه شهر می رسند.

خانه های این محل رفته رفته کوچکتر و کوچکتر می شد، تا اینکه فرشته در حاشیه ای از آن به آلونکی بسیار محقر اشاره می کند و می گوید: « آن خانه مال شماست . »

زن می گوید:

« خاک عالم بر سرم، من نمی توانم آنجا زندگی کنم.»

فرشته می گوید:

« متأسفم، با آن مصالحی که به اینجا فرستادید، ساختن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نبود

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387 ساعت 10:57  توسط رضا  | 


یک دست صدا ندارد

روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابجا کند؛ اما هر چه می کوشید حتی نمی توانست کوچکترین حرکتی هم به آن بدهد.

پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلای بی حاصل او ایستاد. سپس رو به او کرد و گفت: « ببن پسرم، از همه توان خود استفاده می کنی یا نه؟ »

پسرک با اوقات تلخی گفت: « آره پدر، استفاده می کنم . »

پدر آرام و خونسرد گفت: نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای کمکت کنم .»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 10:53  توسط رضا  | 


ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی

« چشمهایش »

 

چندین سال پیش،دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت،الا نامزدش.

روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند،آن روز، روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز،از جمله نامزدش را ببیند.

پسر شادمانه از دختر پرسید:« آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ » دختر وقتی که دید پسر نابینا است، شوکه شد. بنابراین در پاسخ گفت:« متأسفم، نمی توانم با تو ازدواج کنم، آخر تو نابینایی. »

پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت،سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت: « بسیار خوب، فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی! » .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387 ساعت 10:52  توسط رضا  | 


بزودی با مطلبی خواندنی می آیم...

منتظر باشید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت 9:46  توسط رضا  | 


اما زبان برای این آفریده شده که بسیار ذکر خدا بگویی و کتاب او را تلاوت کنی و خلق خدا را به صراط مستقیم و طریق حق فراخوانی و آنچه را که از حاجات دین و دنیا در ضمیر داری بواسطه ی گفتن ظاهر سازی پس اگر تو آن را در غیر این موارد بکارگیری در حقیقت نعمت حقتعالی را کفران نموده ای و زبان اگر کنترل نشود از سایر اعضا ضررش بیشتر است و مردمان جز به واسطه آنچه که ثمره ی زبانهای آنهاست به روی درآتش افکنده نشوند.در حدیث آمده است که گاه میشود که انسان یک کلمه میگوید و همان یک کلمه او را در دوزخ می افکند.

پس زبانت را از هفت چیز حفظ نما...........

ادامه دارد.........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 20:2  توسط رضا  | 


سلام به دوستان گرامی!

امروز روز تولدم بود که با سالهای پیش خیلی تفاوت داشت.........

وقتی کسی رو دوست داشته باشی و اون هم عاشق تو باشه.....لذت روز

تولد را خیلی خیلی بالا می بره....

فقط دوری سخته که با یاد او و به امید دیدن او این سختی را تحمل می کنم..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387 ساعت 19:51  توسط رضا  | 


او همانی است که در تارترین لحظه شب ،راه نورانی امید
نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست ، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است...!

..............

وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم

بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم

و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود

بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند.........

..........

خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت...

اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت...

ولی نظرت را از من مگیر...

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی....

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387 ساعت 18:11  توسط رضا  | 


پیرمردی بود که سالها با زحمت و کوشش بسیار از جنگل خار و خاشاک جمع می کرد و با سختی و رنج روزگار می گذراند. یک روز خارهایی را که جمع کرده بود روی هم گذاشت و به طرف کلبه اش به راه افتاد.در راه با خودش می گفت: سالهاست که زحمت می کشم و عرق می ریزم ولی چه فایده؟ و ناگهان گویی که دیگر تحملش را از دست داده باشد پشته خار را با عصبانیت به زمین انداخت و گفت اگر زندگی این است دیگر تحملش را ندارم. ای فرشته مرگ! زودتر بیا و جان مرا بگیر. هنوز حرفهای پیرمرد تمام نشده بود که فرشته مرگ با شکل یک اسکلت که لباس سیاهی پوشیده بود در مقابلش نمایان شد و به او گفت: سرورم گویا مرا صدا زدید فرمایشی داشتید؟پیرمرد که فکر نمی کرد خواسته اش به این زودی به اجابت برسد با ترس و لرز جواب داد: عالی جناب پشته خار از پشتم افتاد ممکن است کمک کنید و آن را پشت من بگذارید؟!

مجید کاظمی نوقابی- گناباد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 19:14  توسط رضا  |